تا انتهای عشق با من برقص!!
شنبه سی و یکم فروردین 1387
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387
دلم براي کسي تنگ است که دل تنگ است
دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد
دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند
دلم براي کسي تنگ است که تنم اغوشش را مي طلبد
دلم براي کسي تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را مي طلبد
دلم براي کسي تنگ است که سرم شانه هايش را آرزو دارد
دلم براي کسي تنگ است که گوشهايم شندين صدايش را حسرت مي کشد
دلم براي کسي تنگ است که چشمانم ، چشمانش را مي طلبد
دلم براي کسي تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست
دلم براي کسي تنگ است که اشکهايم را ديده
دلم براي کسي تنگ است که تنهاييم را چشيده
دلم براي کسي تنگ است که سرنوشتش همانند من است
دلم براي کسي تنگ است که دلش همانند دل من است
دلم براي کسي تنگ است که تنهاييش تنهايي من است
دلم براي کسي تنگ است که مرهم زخمهاي کهنه است
دلم براي کسي تنگ است که محرم اصرار است
دلم براي کسي تنگ است که راهنمايي زندگيست
دلم براي کسي تنگ است که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند
دلم براي کسي تنگ است که دوست نام اوست
دلم براي کسي تنگ است که دوستيش بدون (( تا )) است
دلم براي کسي تنگ است که دل تنگ دل تنگيهايم است
دلم براي کسي تنگ است
+ نوشته شده در ساعت 23:34 توسط ثریاو امیر |
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387
بودنت بهانه ای شد برای بودن ماندن و نفس کشیدن . پس بمان و این بهانه را ماندگار ساززندگی یعنی در حسرت انچه دل می خواهد و منطق نمیپزیرد سوختن...
دلم برات تنگ شده
+ نوشته شده در ساعت 23:31 توسط ثریاو امیر |
جمعه دوم فروردین 1387
آرزويم اين است ؛ نتراود اشك در چشم تو هرگز
مگر از شوق زياد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز ؛
وبه اندازه ي هر روز تو عاشق باشی
عاشق آنكه تو را مي خواهد . . .
و به لبخند تو از خويش رها مي گردد
و تو را دوست بدارد به همان اندازه ؛
كه دلت مي خواهد
+ نوشته شده در ساعت 22:0 توسط ثریاو امیر |
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386
مي نويسم که مردنم را در پايت باور نداري...
دير زماني است دلم جايي گير است،جايي که نزديکتر از من به من است
آنجا که آنچه به وفور يافت ميشود احساس است
دير زماني است که در پي نگاه توام ،نگاه ساده و مهربانت را گم کرده ام
نميدانم کجا؟!شايد در کوچه هاي تقدير، شايدجلوي درهاي حکمت خدا
و اکنون دير زماني است که آرام و بي صدا در خود ميشکنم
+ نوشته شده در ساعت 11:29 توسط ثریاو امیر |
دوشنبه بیستم اسفند 1386
مي نويسم برايت ... چه باشي.. چه نباشي..چه بخواني.. چه نخواني.. من فقط مي نويسم . تمام سفيدها را برايت سياه مي كنم.. تمام نقطه ها را به سر خط مي برم و برايت مي نويسم..
مي نويسم.. فقط براي تو مي نويسم.. براي نقطه پايان تنهايي تو تنها اسمي هستی كه صدا میکنم...
+ نوشته شده در ساعت 19:26 توسط ثریاو امیر |
دوشنبه بیستم اسفند 1386
شنبه هجدهم اسفند 1386
صدای راز عشق
تو صدای قشنگ یه ماهی
توی تنگ ابی
تو صدای لرزش دل
هنگام دعایی
تو یه نوری
از میون ظلمت وشب
تو یه خوابی
که بیداری نداره
عزیزم بهترینم نازنینم
بیا عشقم بیا تا جون بگیرم
من از رفتن میترسم
یار خوبم
منو بشناس وباور کن
همینم…
+ نوشته شده در ساعت 19:30 توسط ثریاو امیر |
شنبه هجدهم اسفند 1386
از من نپرس چقدر دوستت دارم
اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست
من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم
مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم
بگو معنی تمرین چیست ؟
بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟
بریدن از خودم را ؟
مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ...
از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم
همه می دانند که دروری تو روحم را می آزارد
تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند
نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ...
هوای سرد اینجا رو دوست ندارم
مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام
+ نوشته شده در ساعت 13:5 توسط ثریاو امیر |
جمعه هفدهم اسفند 1386
دلیل بودن
من از بودن میخونم
از خود تو
من از موندن میخونم
موندن تو
چرا میری..
اتیشم میزنی باز
عزیزم بهترینم
من میمیرم
وجود تو صدای توعزیزم
شده تنها دلیل موندن من
منو از من نترسون نازنینم
منو از بی تو موندنها بترسون
دیگه بی تو صدایی من ندارم
رفیق و اشنایی من ندارم
اخه احساس این بودن تو بودی
تک و تنها دلیل من تو بودی
صدام باز از هق هق تو پر شده یار
یه بارم تو صدام کن ای دل ازار
صدای تو یه سازه که
روحش یه دنیاست
صدای تو همون
خون تو رگهاست
تو ای عشق پریشون حال و نازم
چرا میری اتیشم میکشی باز
چرا میری
چرا میری..
اخه دلیل این بودن
تو بودی
تک و تنها دلیل من
تو بودی….
+ نوشته شده در ساعت 22:47 توسط ثریاو امیر |
جمعه هفدهم اسفند 1386
...رنگين كمان پاداش كساني است ، كه تا اخرين قطره زير باران ميمانند....
" و تو اي زيباي من...
رنگین کمان را به تو هدیه خواهم کرد...!
تو را دوست خواهم داشت
تو را که همچون پرواز زیبا ودلپسندی
همچون عشق...
تو به صدای آواز پرستو های عاشق می مانی،
اما پرستوی سفر کرده ی من...
مهلتی نیست،برگرد...
برگرد...!
بیا تا آسمان مه گرفته ی زندگی را
با ستارگان عشق زینت دهیم
و
تو همچون ماه...!
ای یار سفر کرده ی من..
برگرد،

بیا عشق را باور کن
همه ی پرستو ها به خانه ی خویش بازگشته اند
اما پرستوی من...
راه بازگشت را فراموش کرده،
عشق را از یاد برده،
.....
باور دارم،امروز خواهی آمد
برگرد."
+ نوشته شده در ساعت 13:30 توسط ثریاو امیر |
جمعه هفدهم اسفند 1386
" اي كاش آرزوهاي بزرگ تو در دستان كوچك من بود تا
به تمامي، آن را به تو ميبخشيدم.
به دستانت نگاه كن..آرزوهاي كوچك من در دستان بزرگ
توست چه هراسان مينگری............؟؟!!"
"من صبورم اما.....به خدا دست خودم نيست اگر مي رنجم يا اگر شادي زيباي تو را به غم غربت چشمان خودم مي بندم.....!
من صبورم اما.....چقدر با همه ي عاشقيم محزونم و به ياد همه ي خاطره هاي گل سرخ.....مثل يک شبنم افتاده به غم مغمومم!
من صبورم اما.... بي دليل از فقس کهنه ي شب مي ترسم بي دليل از همه ي تيرگي تلخ غروب و چراغي که تو را از شب متروک دلم دورکند مي ترسم
من صبورم اما.....
اين عشق صبر نمي داند چيست.....!!!"
+ نوشته شده در ساعت 13:29 توسط ثریاو امیر |
جمعه هفدهم اسفند 1386
"دو فنجان مكث و چند نقطه چين به احترام نام قشنگت
اي كاش مطمئن بودم نامه ام را يك جاي امن نگه مي داري تا راحت پس از سلام،
نامت را مي نوشتم و نوشتن نامت براي قطره هاي اشكم عقده نمي شد .
اما حيف مي ترسم تو نامه ام را كه پاره مي كني اسمت هم ................
پس بگذار عقده ي من و حرمت تو هردو حفظ شوند ، اين هم سرنوشتي ست .
دورترين نزديكم چگونه اي ؟؟؟
هنوز هم باور نكرده اي من يك فرق عجيب با همه ي آدم هاي
اين دنيا دارم.....؟؟؟
الهي چشم به راه هيچ كس نماني ، نگراني بد درديست، يك
نگاه گاهي انسان را
به اشد مجازات مي رساند.
دوري ات را باور نمي كنم ، هرچند كه اگر اينجا بودي با آن سحر قشنگ نگاهت
شانه بالا مي انداختي و مي فهماندي كه فعلا چنين است ، حق با توست.......
هميشه سر من پايين است و شانه هاي تو بالا،
مهم نيست فداي سر آرزوهاي به بار نشسته ات !
من خودم هم نمي دانم چرا چيزي را كه مي دانم پاره اش مي
كني اين قدر بادقت و
تميز مي نويسم ، شايد هم خوب ميدانم همين كه برق نگاه تو آتش به واژه هايم بزند
تا ابد برايم كافيست ، به سياه كردن كاغذم نگاه نكن براي سپيد ماندن دفترغصه هايت
خيلي دعا مي كنم .
مي دانم حرفم را گوش نمي كني ، به خاطر خودت كمي مراقب خودت باش !!
زمستان تو را خوب نمي شناسد مي ترسم اشتباهي تو را مريض كند ،
اگر نامه را تا آخر خوانده باشي كلي منت گذاشتي،اگر نخواني هم
هر چه از تو رسد زيباست....!!
خب ديگر از دور غبار نشسته بر پنجره هاي نيمه باز تفكرت را مي بوسم
كسي كه تو فرق ميان او وديگران را احساس نمي كني اما او مي داند كه
بي اعتنايي تو معنايي دارد كه آن را تنها مجنون فهميد و بس ..........!!كاش بازم منو ببخشي كه ...
+ نوشته شده در ساعت 13:28 توسط ثریاو امیر |
جمعه هفدهم اسفند 1386
ديگر نه خط قهوه اي مانده كه روي فنجان فال من و تو نيفتاده باشد
و نه شعر حافظي كه در جواب نيت بعد هايمان در نيامده باشد.
هر كدام از خط ها و شعرها چندين بار اقبالشان را آزموده اند و
گاه دلخوش و گاه ديگر پريشانم كرده اند.
ستاره ها هم كه ديگر حرفشان را نزن،از تمامشان بيزارم.
انگار زمانيكه خورشيد براي تولد آنها نور پخش ميكرد ، آن دو تا
ستاره ي من و تو جايي پشت ساحل آسمان براي به دنيا نيامدن
مشغول راز و نياز بودند .شايد هم آمده اند و
مدتهاست رفته اند گل بچينند.........!!
تو هم كه انگار كسي ، چه ميدانم دستي نامرعي كوك گيتار اعصاب
نازنينت رابرهم زده است وشايدهم ديگراين سيم براي نواختن ترانه هايت
مناسب نيست كه كمتر سراغ دست نوشته و نوشتن مي روي آخر حالا ها
فقط چيزها دل آدم ها را نمي زنند.مد شده است گاهي آدم ها كسانشان را
هم عوض مي كنند ، بگذريم...............
عصري كه عشق را با الف بنويسند بهتر از اين نمي شود.
دقت كرده اي آدم ها دو دسته اند : يا نامه مي دهند يا ادامه .
آن ها كه نامه مي دهند مختصري عاشق ترند، آن ها نامه مي دهند و آن
آدم هاي مقابل به آزارشان ادامه...............
مهم نيست ، اهل تمنا نبودم و نيستم نازنين دلم !
محض رضاي خدا يك بار به سبك آدم هاي خيلي عادي كه هميشه
براي جواب دادن به نامه ا ز هر كس كه باشد عزا مي گيرند با حرص
پاسخ نامه را بنویس ببينم دنياي بي رؤياي فردا دست كيست ؟؟
يا دست كم قرار هست به ما هم برسد يا نه ؟!
به فرض مثال كه ديدار ، داغ را تازه مي كند اما اگر آن ديدار هميشه ي
ارغواني ها بعدها وقتي باشد كه داغي نباشد چه ؟؟؟
باشد ديگر از رسيدن و نرسيدن نمي نويسم ، هرجا دلم هوايش را كرد
نقطه چين ميگذارم يكي براي رسيدن و دو تا براي نرسيدن ،
آخر اگر رسيدن باشد يكي شدن است ونرسيدن يعني هنوز آن دو تا
دورند تا رسيدن .
از حق نگذريم چه زود بروم هاي سؤالي جايشان را
به مي روم هاي امري دادند !!!
نمي دانم شايد دلت اهل شكايت نيست،ديگر نه حرف از مشغول بودن
ميزنم ، نه آمدن و نه ماندن .يك نتيجه ي شبانگاهي به من آموخت اگر
كسي،فكري،دلي يا حتي شماره اي،بخواهد مشغول كسي باشد شب وروز
وماه و خورشيد نمي شناسد .اگر كسي دلتنگ ديگري باشد آمدن و ديدنش
اندك لرزشي در نقطه اي از دل عاشقش مي اندازد و اگر اهل ماندن باشد
نياز به سفارش نيست !!
خلاصه كه خلاصه اش كنم اين بار از اون دفعه ها بود كه هيچ بهانه اي
نبود براي نوشتن ، ياد تفاهم نقره اي مان بر سر قانع كننده ترين دليل
عالم افتادم اين بار فقط دلم خواست ، خواست تا بي بهانه بنويسم و
من هم نوشتم و حالا چون تقريبا تمام چيزهايي كه دلم
دلش مي خواست بداني را گفت و من تجربه كردم وبرايت نوشتم ....
ديگر حرفي نيست،سفارشي نيست جز اينكه :
چشمايت يه كم كاشكي هواي منو داشت.....!!
فقط همين !
كسي كه دست خودش نيست اما اگر نخواهد هم، هميشه به تو فكرمي كند........!!"
+ نوشته شده در ساعت 13:25 توسط ثریاو امیر |
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386
+ نوشته شده در ساعت 20:16 توسط ثریاو امیر |
جمعه دهم اسفند 1386
موج بازیچه ماه است ولی با این حال ماه را طاقت آشفتگی دریا نیست
+ نوشته شده در ساعت 13:0 توسط ثریاو امیر |
پنجشنبه نهم اسفند 1386
اره عزیزترینم
اره بوی خوش معشوقه بودن
از پس ناگفته ها
اینقدر گفتم
تا به بودن رسیدم
تو اون ماهی که
تابیدی به رویام
تو اون خوابی
که بیداری نداره
همون معشوقه ای
که بی قراره
اره عشقم
اره رسواترینم
عاشقت بودم و هستم
بازم میمونم
بازم ظلم تو نازنین رو می پرستم
وجود ناز تو نازنین رو می پرستم
عزیز قصه هایم
گل نازم
نگاه مهربونت رو می پرستم..
+ نوشته شده در ساعت 8:36 توسط ثریاو امیر |
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386
صدای راز عشق
تو صدای قشنگ یه ماهی
توی تنگ ابی
تو صدای لرزش دل
هنگام دعایی
تو یه نوری
از میون ظلمت وشب
تو یه خوابی
که بیداری نداره
عزیزم بهترینم نازنینم
بیا عشقم بیا تا جون بگیرم
من از رفتن میترسم
یار خوبم
منو بشناس وباور کن
همینم…. دوستت دارم ثریا....
+ نوشته شده در ساعت 6:58 توسط ثریاو امیر |
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386
رویای بی انتها
ای زیباییه بی انتها
ای گرمیه نوروصدا
همچون دلی پر از امید
میخوانمت ای همصدا
دل گفته ام تو ان دلی
از نور سرشارولطیف
ای عشق بی نقصان من
ای راز هر روزوشبم
گفتم زتو ای نازنین
ای یار بی پروای من
تو تک ستاره
روح نور
ان انتهای بودنی
تا به ثریا خواندمت
ای رو به ماهم
عشق من.... گوشه ای از اشعارم تقدیم به ثریای وجودم...
+ نوشته شده در ساعت 8:38 توسط ثریاو امیر |
جمعه دوازدهم بهمن 1386
کاش بودم تک محصل در کلاس عشق تو
تا که قلبم لبریز می گشت از محبتهای تو
دلم جز تو کس نمی خواست
تو را هر روز می دیدم
ولی کاش زمانه از عشقم نمی کاست......
+ نوشته شده در ساعت 20:13 توسط ثریاو امیر |
پنجشنبه چهارم بهمن 1386
تا ثریای عشق
کجایی ستاره بی انتهای شبهای من
پس از هجرانت
به ان رسیدم که نیستم بی تو
دوستت دارم مهربانم دوستت دارم
زیبای رویاهایم میخوانمت تا ابد
از پس ناگفته ها هزاران حرف دارم
فردای من زیبای زیبایم
بیا عشقم بیا
بیا که بدون تو حسی ندارم
حس بودن میخواهم
چه حسی است این حس تویی
شوق موندن
خودخواستنی
دل وقلب سرشار از عشقم را
درگرو تو زیباترینم میگذارم...
+ نوشته شده در ساعت 15:51 توسط ثریاو امیر |
چهارشنبه نوزدهم دی 1386
دلم تنگ است برای تو دلم تنگ است
میان ما و رسیدن هزار فرسنگ است
+ نوشته شده در ساعت 19:10 توسط ثریاو امیر |
چهارشنبه نوزدهم دی 1386
دستهاي تو
لحظه هاي سرشاري است
و لحظه هاي تو
مثل دستهاي مهربان توست
لحظه هاي تو
دستهاي توست
و دستهاي تو
اولين و آخرين لحظه هاي شعر من است.
+ نوشته شده در ساعت 18:52 توسط ثریاو امیر |
چهارشنبه نوزدهم دی 1386
شاید آن روز که سهراب نوشت:
((تا شقایق هست زندگی باید کرد...))
خبری از دل پر درد گل یاس نداشت
باید اینجور نوشت:
هر گلی هم باشی
چه شقایق چه گل پیچک و یاس...
"زندگی اجبار است"
همه چیز دارم ولی وقتی به این می اندیشم که به تو نخواهم رسید، گویی هیچ چیز ندارم...بی تو، در میان
جمع هم، تنهای تنهایم...
وقتی تو را می بینم و در جایی هستم که تو هستی ولی می دانم که به تو نخواهم رسید، دلتنگی هایم به اوج می رسد...
+ نوشته شده در ساعت 18:42 توسط ثریاو امیر |
چهارشنبه نوزدهم دی 1386
شده بمانی و ندانی چه كنی با خود و تقدیر...
شده سرگردان شوی انگار كه هيچ راهی نیست....
خيابان گردي مي كنم با همه ی كم صبري ام.
صداي آدمها آزارم مي دهند و كوچه ها مي چرخند زیر پاهايم.
طراوت ،لاي انگشتهاي بهار يخ زده انگار.
باید اين بغض ميخ شده روي ديوار دلم رابه كجا ببرم؟
به هزار روش از تو گريختم تا تو آرام بگیری
صدايي شده ام كور و بي انعكاس
و اينهمه حاصل همه ی نداشته هاي من است.
حالا چه تفاوت مي كند كجا نفس بكشم ؟
روزها با تو ام و بي تو.
چه بي تابم و هر لحظه دور ميشوم از سايه دروغين خود.
من پنجره ام را بسته ام با دستهاي تو.
چقدر آرام چقدر بي صدا مي روند شكوفه ها به دست باد
و هذيانهاي من شده اند مثل نياز.
بهار هم سكوت مي كند وآرام مي گذرد بر روزهايم.
كسي همه روزهايم را بريده و من بي خيال همه چيز شده ام
رها در بهار سالي كه مي آيد
و مي دانم آبستن اتفاقاتي است خوش و نا خوش. خواسته و نا خواسته.
كاش خدا بتازد و براند تمام سرنوشت را، كه با رقم زدن دستهايش عجيب آشنايم.
كاش بيايند لحظه ها و بگذرند.
خاطره ها گاه غریب می شوند گاه آنقدر نزدیک
که تو فراموش می کنی فاصله ی لحظه ها را.
و شنیدن خاطره ها و آرزوهای آدمها لذتی دارد نگفتنی،
خصوصا اگر تو هم در آن آرزو باشی.
تو یعنی من،
منی که می شنوم.
این آرزوها بهانه اند، بهانه هایی شیرین برای فردا که بشوند خاطره!
تو بگو این خاطرات خیال بودند
و من فکر می کنم به این که واقعیت اند یا خیال؟
نمیتوانم بین خیال و واقعیت دیگر تفاوتی ببینم.
خیال ها آنقدر گاهی نزدیک به آدم اند و واقعی ،
که فراموش می کنی بودن یا نبودن اش را.
چقدر عمیق نفس می کشم وقتی بوی خیال تو در این فضاست.
بوی خیال.....
چند نفررا می شناسی که این را حس کرده باشند و درک کنند؟
باید دل سوزاند برای آنها که نمی فهمند.
آنها خیال می کنند زندگی می کنند
و من خیال را زندگی می کنم
کداممان زنده ایم؟!
+ نوشته شده در ساعت 18:39 توسط ثریاو امیر |
چهارشنبه نوزدهم دی 1386
کنار واژه ها می نشینم چشمهای بارانی ام را می بندم
یادت مرا آبی می کند . رویا یم را می برم تا اوج آسمانها در کهکشانها
فرشتگان را می بینم دانه دانه عشق می شمارند وشاعر می شوم.
با رویایی که هزاران سال عاشق بوده به زمین برمی گردم .
باران را با اشک می آمیزم در گلدان می ریزم تا اقاقیا رنگ عشق بگیرد.
چه عاشقا نه ای بهتر از عشق تو گفتن؟؟؟؟؟ نوشتن ؟؟؟؟؟؟
چه خوبست نانوشته های قلبت را خواندن ؟؟؟؟؟؟
دلم می خواهد با تو به داستانها بروم .
دلم می خواهد از شرق چشمان تو طلوع کنم واز غرب چشمانت غروب
دلم می خواهد برسم به جهان زیبای قلبت وجانشین شوم
دلم می خواهد پادشاه جلوس نشین درگه عشقت باشم
بگو ؟؟؟
بگو با این رویای عاشقا نه ام چه خواهی کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دلم می خواهد اینقدر زیبا بمانی که گلها سفر کنند
دلم می خواهد وقتی باران میبارد چشمانی بارانی نداشته باشی
چرا چشمهایت بارانیست؟؟؟؟؟؟؟؟ بر تو چه رفته است بهار معطرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هیچ میدانی ستاره چشمانت در هفت آسمان همتا ندارد ؟؟؟؟؟؟؟
دلم می خواهد در برکه چشمانت غرق شوم!
دلم می خواهد وقتی از تو می نویسم پرنده ها آواز عشق بخوانند تا آسمان هم عاشق شود.
دلم می خواهد تو خواننده شعرم باشی !!!!!!!!!!!
چه خوبست! خاطرات دور را به دستهای مهربان تو پیوند زدن تا فراموش شود خاطر فراموش شده ای...
دلم می خواهد آخرین شعرم را برایت بخوانم .............تو را دوست می دارم"
+ نوشته شده در ساعت 18:36 توسط ثریاو امیر |
چهارشنبه نوزدهم دی 1386
"براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي.
براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي.
براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي.
براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي.
براي همه وقت هايي كه با من به گردش آمدي.
براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي.
براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي.
براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي.
براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي.
براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم"
براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي.
براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي.
براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي.
براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي.
براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي.
براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي و صداي قلبم را شنيدي.از تو متشکرم گل من "
به خاطر همه ي اين ها هيچ وقت فراموش نكن كه :
"لبخند من به تو يعني: عاشقانه دوستت مي دارم...
هميشه براي گوش دادن به حرفهايت آمادگي دارم.
هميشه پشتيبانت هستم.
من مثل كتابي گشوده برايت خواهم بود.
فقط كافي است چيزي از من بخواهي بلافاصله از آن تو خواهد شد.
مي خواهم اوقاتم را در كنار تو باشم.
من كاملا به تو اطمينان دارم و تو امين من هستي.
در دنيا تو از هركسي برايم مهم تر هستي.
هميشه دوستت دارم چه به زبان بياورم چه نياورم.
همين الان در فكر تو هستم.
تو هميشه براي من شادي مي آوري به خصوص وقتي كه لبخند بر لب داري.
من هميشه براي تو اينجا هستم و دلم براي تو تنگ است.
هر وقت كه احتياج به درد دل داشتي روي من حساب كن.
من هنوز در چشمانت گم شده هستم.
تو در تمام ضربان هاي قلبم حضور داري."
.:دوستت دارم:.![]()
+ نوشته شده در ساعت 18:35 توسط ثریاو امیر |
سه شنبه هجدهم دی 1386
دلم به وسعت چشم های عاشقت تنگ است
ولی خطوط فاصله چقدر پر رنگ است
تمام غصه من بی کسی و تنهایی ست
ولی امید رسیدن چقدر کمرنگ است
دگر نخواهم دید آن چشم های زیبا را
دلم برای نگاهت چقدر دلتنگ است
از آن سحر که برای تو وقت رفتن بود
دگر طلوع برایم چقدر کمرنگ است
هزار بار ملامت شنیدم و یک بار
کسی نگفت که شاید دل تو از سنگ است
اکنون تو نیستی و آگاهی که فاصله ها
میان دست من و تو هزار فرسنگ است
حالا که از تو دورم
بذار که حرف دلمو بیارم به زبونم
بذار بگم که اگه من اون سر دنیا باشم
اگه من شاد باشم یا که غمگین باشم
اگه خنده رو لبام موج بزنه
یا که اشک از گونه هام چکه کنه
اگه در خواب باشم یا که بیدار باشم
اگه تو جمع باشم یا که تنها باشم
من فقط لحظه ها رو به یاد تو میگذرونم
اگه من شاد باشم دلیل شادیم تویی
اگه غمگین باشم دلیل این غمم تویی
اگه خنده رو لبام موج بزنه دریای موج تویی
اگه اشک از گونه هام چکه کنه ابر بهاری تویی
اگه تو خواب باشم بدون تو رو خواب میبینم
اگه بیدار باشم میخوام کنار تو باشم
اگه تو جمع باشم حرف تو رو پیش میکشم
اگه تنها باشم میخوام به یاد تو باشم
اگه تمام زندگیمو من به یاد تو میگذرونم
در عوض از تو فقط یه چیز میخوام
میخوام که حس خوبتو راهی قلب من کنی
میخوام که توی شادیات یه لحظه یاد من کنی
به تو نامه می نویسم
به تو که عزیز ترینی واسه من
به تو نامه می نویسم
به تو که حرف منو نداری باور
می نویسم به تو که حرفمو باور بکنی
می نویسم به تو که اشک منو در نیاری
اگه که فکر میکنی دیدن تو برای من یک هوسه
بهتره تا من دو تا چشم نداشتم تا اینکه هوس باز باشم
اگه اشک ریختن تو خلوت من یک هوسه
بهتره اشک چشام خشک بشه تا من هوس باز باشم
اگه خندیدن به تو یک هوسه
بهتره هیشه غمدار باشم تا من هوس باز باشم
اگه با تو بودنم یک هوسه
بهتره تا من نباشم تا من هوس باز باشم
اینا بود حرف دلم
اینا بود راز دلم که فقط من به تو گفتم
+ نوشته شده در ساعت 22:27 توسط ثریاو امیر |
سه شنبه هجدهم دی 1386
سه شنبه هجدهم دی 1386
عاشقانه ، عارفانه ، بي بهانه ، خالصانه ، با صداقت ، بي نهايت تا قيامت دوستت دارم ![]()
+ نوشته شده در ساعت 17:43 توسط ثریاو امیر |

مي نويسم که مردنم را در پايت باور نداري...
دير زماني است دلم جايي گير است،جايي که نزديکتر از من به من است
آنجا که آنچه به وفور يافت ميشود احساس است
دير زماني است که در پي نگاه توام ،نگاه ساده و مهربانت را گم کرده ام
نميدانم کجا؟!شايد در کوچه هاي تقدير، شايدجلوي درهاي حکمت خدا
و اکنون دير زماني است که آرام و بي صدا در خود ميشکنم
+ نوشته شده در ساعت 11:32 توسط ثریاو امیر |